سيد محمد باقر برقعى

518

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

نه آوازى نه سازى نه سرودى * نه شمعى در ميان ، نه چنگ و عودى اديبان جهان هم ره بجستند * ز راه علم و دانش دست شستند * * * نبودند آن عزيزان صاحب زور * كه رفتند زير خاك و لانه مور چرا بيچارگان در بىپناهى * چنين بگرفت دولتشان تباهى پدر گم كرده‌اى گريان به هر سو * دوان به ضجه گويد باب من كو زند مادر به سر طفلم كجائى ؟ * دريغا حسرتا داد از جدائى ! يتيمان پر ز غم هر سو فتاده * سر غم را به زانوها نهاده * * * چه مىخوانم خدايا روى هر سنگ ؟ * دلم بىطاقت و گرديده بس تنگ چو مىگشتم در آنجا با دل‌ريش * به ناگه شد وجودم پر زِ تشويش سيه شد آسمان همچون شب تار * دو چشمانم همه خونين و غم‌بار ندائى ناگهان از خاك برخاست ! ! * نمىدانى ميان ما چه غوغاست ! ! تو از ما رفتگان گر در فغانى * از آن باشد حقيقت را ندانى به خواهى گر تو حال رفتگان را * رها كرديم آسان خود جهان را چو تنها خفته و آسوده‌حاليم * دگر فارغ از آن قال و مقاليم نه بر دنياى فانى درنيازيم * نه اندر حسرت و سوز و گدازيم نه از هجر كسى اندر تب و سوز * نه ترس محنتى در هر شب و روز چه خوش رفتيم و گامى از تو پيشيم * فراغت يافته سرگرم خويشيم به زير سايه عرش الهيم * به پيش خالق خود عذرخواهيم تو « كسرى » پس نظر سوى خدا كن * دمى بر رفتگان ( بم ) دعا كن